من

گاهاً در زندگی کوتاه و کم ثمرم شاهدِ لجبازی‌های نابالغانه و کودکانه‌ای از سمت افرادی که به زعم خود و اطرافیان، بالغ و پابه‌سن گذاشته‌  هستند، دیده‌ام که از فرطِ شگفتی شاهد رویش دو شاخ بر سر مبارکم بوده‌ام و با خود اندیشیده‌ام این منِ بیرونِ گود نشستۀ عاقل و بالغ و همه‌چی‌دان، چندبار این‌گونه به ورطة جهل و خودخواهی افتاده‌ام و دیگران به ریش نداشته‌ام ریشخند زده‌اند؟ پاسخ آشکار است: بارها!

مثلا اگر می‌شد کمی « او» یا کمی «تو» در هر «منی» وجود می‌داشت؛ برای وقت‌هایی که خونمان به جوش می‌آید و غبارِ کین و غرور و خودخواهی چشم دل را کور می‌کند و خامی عقل و اندیشه بارِ امانت را به دوش زمین و زمان و زمینیان و افلاکیان می‌اندازد، بزند پس کله‌مان که هی فلانی به کجا چنین شتابان؟ محشر می‌شد. افسوس چنان گرفتار من شده که از خود دور افتاده‌ایم. من را در قالب تافتۀ جدا بافته گنجانده‌ایم و انتقادات و پیشنهادات را در حوزة من ممنوع الورود کرده‌ایم. من پادشاهی می‌کند و هر آنچه باب میل آنی‌اش نباشد به خاک و خون می‌کشد. وای از من… آه از من!

کریستین بوبن در «فاصله گرفتن از دنیا» من را این‌گونه توصیف می‌کند:

آنچه را که «من» می‌نامیم و به آن تا این اندازه اهمیت می‌دهیم، از جنس دانۀ برفی است که به هزاران دانۀ برف دیگر در نبردی پرمخاطره و بی نهایت کوتاه برخورد می‌کند.

 

 

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *