من

گاهاً در زندگی کوتاه و کم ثمرم شاهدِ لجبازی‌های نابالغانه و کودکانه‌ای از سمت افرادی که به زعم خود و اطرافیان، بالغ و پابه‌سن گذاشته‌  هستند، دیده‌ام که از فرطِ شگفتی شاهد رویش دو شاخ بر سر مبارکم بوده‌ام و با خود اندیشیده‌ام این منِ بیرونِ گود نشستۀ عاقل و بالغ و همه‌چی‌دان، چندبار این‌گونه به ورطة جهل و خودخواهی افتاده‌ام و دیگران به ریش نداشته‌ام ریشخند زده‌اند؟ پاسخ آشکار است: بارها!

مثلا اگر می‌شد کمی « او» یا کمی «تو» در هر «منی» وجود می‌داشت؛ برای وقت‌هایی که خونمان به جوش می‌آید و غبارِ کین و غرور و خودخواهی چشم دل را کور می‌کند و خامی عقل و اندیشه بارِ امانت را به دوش زمین و زمان و زمینیان و افلاکیان می‌اندازد، بزند پس کله‌مان که هی فلانی به کجا چنین شتابان؟ محشر می‌شد. افسوس چنان گرفتار من شده که از خود دور افتاده‌ایم. من را در قالب تافتۀ جدا بافته گنجانده‌ایم و انتقادات و پیشنهادات را در حوزة من ممنوع الورود کرده‌ایم. من پادشاهی می‌کند و هر آنچه باب میل آنی‌اش نباشد به خاک و خون می‌کشد. وای از من… آه از من!

کریستین بوبن در «فاصله گرفتن از دنیا» من را این‌گونه توصیف می‌کند:

آنچه را که «من» می‌نامیم و به آن تا این اندازه اهمیت می‌دهیم، از جنس دانۀ برفی است که به هزاران دانۀ برف دیگر در نبردی پرمخاطره و بی نهایت کوتاه برخورد می‌کند.

 

 

ادغام فصل ها

صبح یک روز تابستانی اواسط شهریور ماه پر جوش و خروش، پشت پنجرۀ شمالی اتاقم ایستاده بودم، کوه‌های بنفش دوردست را می‌نگریستم  و خانه‌های پای کوه‌ها را و دشت‌ها را و مزارع درو شده گندم را و باغ‌های سراسر سبز را که تا پشت پنجره اتاق کوچکم رسیده بودند. به نهال گردوی چهار ساله‌ای چشم دوختم که پاییز، دلبرانه، رگه‌هایی از حضورِ نوظهور خود را در آن به نمایش گذاشته بود. به ادغام زیبای فصل‌ها فکر کردم. این ادغام زیبای فصل‌ها که طبیعت را از هرگونه اتهام انفصال می‌رهاند عجیب دل نشین‌است. بهار…تابستان… پاییز…زمستان… این‌ها را آدمیان نام‌گذاری کردند، ورنه طبیعت سراسر پیوند و یکپارچگی است. چه کسی به قطع می‌تواند بگوید بهار چه زمانی آغاز می‌گردد؟ آن هنگام که شکوفه‌ها زیبایی بی‌چون و چرای خویش را به رخ می‌کشند و لب به خنده می‌شکفند؟ یا قبل‌تر، آن هنگام که جوانه‌های لطیف سبز با سرسختی، سر از پوسته زمخت خاکستری شاخه ها بیرون می‌آورند؟ و یا آن هنگام که زور نور و گرما به زور سوز و سرما می‌چربد و رخت سپید را از تن زمین می‌کند؟… بهار اینگونه سر بر می‌آورد: ” از دل زمستان”

لذت بردن از دقایق جاریِ لحظاتِ انتظار شاید تخصص من نباشد، اما به گمانم کمتر کسی در این زمینه به پای آندره ژید برسد. یادداشت کوتاهم را با جمله ای ناب که از کتاب “مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه” وام گرفته‌ام به پایان می‌برم:

ناتانائیل، هرچیز به هنگام خود فرا می‌رسد؛ هرچیز زادۀ نیاز خویش است و به عبارتی هیچ نیست جز نیازی تجسم یافته.

ناتانائیل، کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس هم به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد.